دوش ديدم كه يكی حل معماميكرد.


گره ازكار همه خسته دلان وا ميكرد.


هر كسی رازدل خويش به تنهايی گفت.


گوش ميداد و يكايك همه انشاء ميكرد.

چون كه نوبت به من زار دل افسرده رسيد وقت

اتمام شد و كاغذ خود تا ميكرد.


♥آرشیــو مطــآلب مدیــر پآتــوق.سهنــد♥


موضوعات مرتبط: عارفانه ، فلسفی ، عمومی

تاريخ : دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۱ | 21:11 | نویسنده : ♥:::[مدیر پآتوق.تک پر]:::♥ |