یه بار یه پسری بود که با پدر و مادرش دعواش شد و از خونه زد بیرون چند وقتی خونه رفیقش بود بعد از یه ماه پدرش اومد دنبالش و  با هم آشتی کردن یه هفته بعد پسره سر کوچشون وایساده بود که یه دختر رد شد پسره هم شروع کرد به تیکه انداختن یکی از دوستاش که پیش پسره بود بهش گفت میدونی این کیه؟ پسره گفت نه نمیشناسمش دوستش گفت این خواهر همونیه که یه ماه خونش بودی پسره هم ناراحت و داغون رفت پیش دوستش تا عذرخواهی کنه رفت پیش رفیقش و ماجرا رو تعریف کرد رفیقش لبخندی زد و گفت به سلامتی رفیقی که یه ماه تو خونمون خورد و خوابید اما خواهرمو نشناخت...


تاريخ : سه شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۲ | 17:14 | نویسنده : ♥:::[مدیر پآتوق.تک پر]:::♥ |