«* پآتوق دختر پسرآی تبریزی *»
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ یــــآشــــآســــیــــن آذربــــآیجــــــــآن Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
درباره وب
وإِن يَکَادُ الَّذِينَ کَفَرُوا
لَيُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا
سَمِعُوا الذِّکْرَ وَيَقُولُونَ
إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ
إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِينَ.
❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀
کسی که همیشه سعی میکنه
بقیه رو شآد کنه...
بیشتر از همه تنهآست...!!!
اون رو تنهآ نذآرید!
چون هیچوقت به شمآ نمیگه که بهتون نیآز دآره...
(خیلی وقتهآ , خیلی زود دیر میشه)
❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀
نويسندگان
موضوعات وب
لينک دوستان
لينک هاي مفيد
شدم با چت اسير و مبتلايش*شبا پيغام مي دادم از برايش
به من مي گفت هيجده ساله هستم *تو اسمت را بگو، من هاله هستم
بگفتم اسم من هم هست فرهاد * ز دست عاشقي صد داد و بيداد
بگفت هاله ز موهاي کمندش * کمان ِابرو و قد بلندش
بگفت چشمان من خيلي فريباست* ز صورت هم نگو البته زيباست
نديده عاشق زارش شدم من* اسيرش گشته بيمارش شدم من
ز بس هرشب به او چت مي نمودم* به او من کم کم عادت مي نمودم
در او ديدم تمام آرزوهام* که باشد همسر و اميد فردام
براي ديدنش بي تاب بودم * زفکرش بي خور و بي خواب بودم
به خود گفتم که وقت آن رسيده* که بينم چهره ي آن نور ديده
به او گفتم که قصدم ديدن توست * زمان ديدن و بوييدن توست
ز رويارويي ام او طفره مي رفت* هراسان بود او از ديدنم سخت
خلاصه راضي اش کردم به اجبار* گرفتم روز بعدش وقت ديدار
رسيد از راه، وقت و روز موعود * زدم از خانه بيرون اندکي زود
چو ديدم چهره اش قلبم فرو ريخت * توگويي اژدهايي بر من آويخت
به جاي هاله ي ناز و فريبا * بديدم زشت رويي بود آنجا
نديدم من اثر از قد رعنا * کمان ابرو و چشم فريبا
مسن تر بود او از مادر من * بشد صد خاک عالم بر سر من
ز ترس و وحشتم از هوش رفتم * از آن ماتم کده مدهوش رفتم
به خود چون آمدم، ديدم که او نيست * دگر آن هاله ي بي چشم و رو نيست
به خود لعنت فرستادم که ديگر *نيابم با چت از بهر خود همسر
بگفتم سرگذشتم را به «جاويد» * به شعر آورد او هم آنچه بشنيد
که تا گيرند از آن درس عبرت * سرانجامي ندارد قصّه ي چت ![]()
موضوعات مرتبط: طنز ، شعر
تاريخ : شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۲ | 13:9 | نویسنده : ♥:::[مدیر پآتوق.تک پر]:::♥ |
آخرین مطالب
پيوندهاي روزانه
آرشیو مطالب
لينک هاي مفيد
امکانات وب