خداوندا اگر مردانگی این است به نامردی قسم نامرد مردانم که دستی
بر قرآن جاویدت بیاویزم.
تو گفتی کعبه واجب است هر که روی آورد بر آن عادل است.
ولی من دیده ام عادلی راکه
بر دستی می و دست دگر پیمانه ای را
واز بهر تو کفر و استغفار میخواند.
خداوندا اگر روزی بشر گردی...
ز حالم با خبر گردی...
پشیمان میشوی از قصه خلقت از این بدعت...
خداوندا اگر روزی به زیر آیی
ز عرشت...
ورخت فقر پوشی وبهر لقمه نانی...
غرورت را به زیرپای نامردان بریزی...
زمین و آسمان را کفر میگویی...
نمیگویی؟؟؟
خداوندا
تو بر شاهین درس خونخواری و خون ریزی آموختی...
تو مرغان ضعیف را طعمه ساختی...
همانا خلق کردی گرگ و روبه هر دو موزی...
خداوندا پس تو خود هم آتش افروزی...
دلم میخواهد با آوای رعد آسا زنم فریاد
و گویم
که خدا نیست
خدایی که ز حالم بی خبر باشد خدا نیست.
امشب باده ی می خدای من است.
امشب ناله ی نی خدای من است.
زبانم لال
چشمم کور
چه بی پرده سخن گفتم.
چه اسرار دلم را بی پرده عیان کردم.
اگر توهین به درگاه الهی شد.
خداوندا....

ببخشایم ببخشایم ببخشایم


کارو



موضوعات مرتبط: دلتنگی ، شعر

تاريخ : پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۲ | 12:0 | نویسنده : ♥:::[مدیر پآتوق.تک پر]:::♥ |