✘خُـבایَمـ خُـבاییستـــ...
✘کـ اگَر سَرَشـ فَریـ ــاב بِزَنمـ

✘بـ جاے اینکـ ﮧ با مُشتــ بَر בهـانَمـ بکوبَـב

✘با בستانَشـ نَوازِشَمـ میکُنَـב و میگویَـב:

✘مـيـבانَمـ جُز مَـטּ کَسـﮯ را نَـבارے ..




الهی…

با خاطری خسته، دلی به تو بسته، دست از غیر تو شسته، 

در 
انتظار نشسته ام…میدهی،کریمی..

نمیدهی،حکیمی..

میخوانی،شاکرم..

میرانی،صابرم…

الهی...
احوالم چنان است که می دانی و اعمالم چنین است که می بینی!
نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز…
الهی، مشتِ خاکی را چه شاید و از او چه بر آید و با او چه باید…؟

دستم بگیر یا ارحم الراحمین...



تاريخ : جمعه ۶ دی ۱۳۹۲ | 16:32 | نویسنده : ♥:::{حدیث}:::♥ |