مطالب عاشقانه 8

 

با تو هستم ای قلم. . .

 

 

با تو ای همراه و ای همزاد من. . . 

 

سرنوشت هر دومان ؛ حیران بازیهای زشت سرنوشت

 

 

شعرهایم را نوشتی دست خوش!

 

اشکهایم را کجا خواهی نوشت؟

 

 

می توانی تو بیا ؛ سر این قصه بگیر و بنویس

 

ای قلم ؛ ای کاغذ ؛ اینهمه مورد خوب!!!

 

 

راستش ؛ می دانی طاقت کاغذ من ؛ طاق شده. . .

 

پیکر نازک تنها قلمم؛زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!

 

 

می توانی تو بیا ؛ سر این قصه بگیر و بنویس

 

می توانی ؛ تو از این وحشی طوفان بنویس!

 

 

من دگر خسته شدم!

 

 

راست گفتند می شود زیبا دید ؛ می شود آبی ماند!

 

اما...تو بگو؛گل پرپر شده را زیبائیست؟رنگ مرگ آبیست؟

 

 

می توانی تو بیا ؛ این قلم ؛ این کاغذ

 

بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس

 

 

بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!

 

از من! " آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته "

 

 

هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش. . .

 

صحنه پیچش یک پیچک زشت؛دور دیوار صدا ! حمله خفاشان !

 

 

جراتش داری که ببینی قلمت می شکند!؟

 

کاغذت می سوزد!؟

 

 

من دگر خسته شدم!

 

 

می توانی تو بیا؛این قلم؛این کاغذ؛اینهمه مورد خوب!

 

من دگر خسته شدم از این تب و تاب!

 

 

می توانی ؛ تو بیا بنویس. . .

 

 

منبع: ❀ آشنای دل پریشآن ❀

 

(لطفا در صورت کپی بردآری منبع را ذکر کنید.) 
 
 
 


تاريخ : شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۴ | 18:53 | نویسنده : ♥:::[مدیر پآتوق.تک پر]:::♥ |