وإِن يَکَادُ الَّذِينَ کَفَرُوا
لَيُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا
سَمِعُوا الذِّکْرَ وَيَقُولُونَ
إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ
إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِينَ.
❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀
کسی که همیشه سعی میکنه
بقیه رو شآد کنه...
بیشتر از همه تنهآست...!!!
اون رو تنهآ نذآرید!
چون هیچوقت به شمآ نمیگه که بهتون نیآز دآره...
(خیلی وقتهآ , خیلی زود دیر میشه)
❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀
میگذرد این روزها.. .
یوسف کجا و زلیخا کجا !
فتاده بود بر پایش
پیر گشت از نشتن بر سر راهش
کور گشت چشمش از چشم انتظاری
بویش را میشنید از دور دستها
فریاد بر می آورد که دارد می آید
میگفتند همراهانش که ای دیوانه! او کجا اینجا کجا!
او در آن سر مصر مشغول گشت و گذار!
کور گشته چشم جسم و بینا گشته بود چشم دل
عاقبت رسید روز موعود و آمد یارش از گشت و گذار!
به پا خواست آن پیر کور شده از عشق یار. . .
فریاد برآورد که ای عزیز مصر! میشناسی این پیر کور را؟
آن یار تازه از راه رسیده پس از اندر تاملی شناخت آن پیر نابینا را !
پیش رفت و با صدای دلنشینش گفت به آن پیر نابینا. . .
ای زلیخا ! این توئی؟ آری شناختمت! تو زلیخای مصری
لب بگشود زلیخای چشم انتظار! گفت از درد عشق و از تلخی چشم انتظاری
سرازیر شد اشک از چشم یوسف
عزیز مصر به قصر برد با خود آن زلیخای پیر و نابینا را
وحی آمد که ای یوسف: خداوند تو را به ازدواج با زلیخا امر کرده است !
گفت یوسف: زلیخا پیر گشته و ناتوان و نابینا! چگونه این امر ممکن است!
فرمود آن ملک که ای یوسف: زلیخا از عشق تو گشته پیر و نابینا !
عبای خود بر سر زلیخا بینداز تا شود زنی جوان و زیبا. . .
چون این امر شد میسر! زلیخای پیر و نابینا گشت جوانی زیبا و بینا !
یوسف شاد و مسرور گشت از این معجزه پروردگار
گفت به زلیخا: که ای زلیخا ، به امر خدا میکنی با من ازدواج؟
گفت زلیخا: که ای یوسف تو پیر هستی و من جوان و زیبا
من کجا و تو کجا؟
گفت زلیخا که من یاری بهتر ز تو یافته ام! من خدای را یافته ام و عاشق اویم نه یوسف!
ورق برگشت و افتاد یوسف به دنبال زلیخا. . .
ولی افسوس که دگر دیر گشته بود. . .
زلیخا رفت که با معبود خویش خلوت کند! یوسف خورد یک عمر حسرت زلیخارا
یوسف کجا و زلیخا کجا !
میگذرد این روزها. . .
♥آرشیــو مطــآلب مدیــر پآتــوق.سهنــد♥
موضوعات مرتبط: عاشقانه ، دلتنگی ، شعر