«* پآتوق دختر پسرآی تبریزی *»
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ یــــآشــــآســــیــــن آذربــــآیجــــــــآن Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ
درباره وب
وإِن يَکَادُ الَّذِينَ کَفَرُوا
لَيُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا
سَمِعُوا الذِّکْرَ وَيَقُولُونَ
إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ
إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِينَ.
❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀
کسی که همیشه سعی میکنه
بقیه رو شآد کنه...
بیشتر از همه تنهآست...!!!
اون رو تنهآ نذآرید!
چون هیچوقت به شمآ نمیگه که بهتون نیآز دآره...
(خیلی وقتهآ , خیلی زود دیر میشه)
❀❀❀❀❀❀❀❀❀❀
نويسندگان
موضوعات وب
لينک دوستان
لينک هاي مفيد
تلفن همراه پيرمردى كه توى اتوبوس كنارم نشسته بودزنگ خورد...
پيرمرد به زحمت تلفن را با دستهاى لرزان ازجيبش درآورد، هرچه تلفن را در مقابل صورتش
عقب و جلو كرد نتوانست اسم تماس گيرنده را بخواند...
رو به من كرد و گفت،ببخشيد ، چه نوشته؟
گفتم نوشته،"همه چيزم"
پيرمرد: الو، سلام عزيزم...
يهو دستش راجلوى تلفن گرفت وبا صداى آرام ولبخندى زيبا و قديمى به من گفت،همسرم است.
برچسبها: داستانک
تاريخ : جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۱ | 14:13 | نویسنده : ♥:::[مدیر پآتوق.تک پر]:::♥ |
آخرین مطالب
پيوندهاي روزانه
آرشیو مطالب
لينک هاي مفيد
امکانات وب